حكيم ابوالقاسم فردوسى

368

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

كسى است كه قيصر او را از شهر دور كرد . چون داماد او گشتم ، مرا از شهر براند و ديگر كسى نام مرا از كراسهء « 1 » او نخواند . ليك ستم قيصر به كتايون رسيد كه يك مرد بيگانه را از ميان آن انجمن برگزيد . در آن كار تنها به راه و آيين شهر رفت و از آن راستى ، خوارى بهره‌اش شد . [ اينك بدان كه ] سر آن گرگ زيانكار درون آن بيشه و سر آن اژدهاى سترگ بر آن كوه از زخم من بود كه به خاك آمد و هيشوى در آن كار ، راهنماى من بود . اكنون نيز دندانهاى آنها در خانهء من است و همان زخم دشنه‌ام ، نشان من مىباشد . اين كارى نيست كه كهن گشته باشد ، سخنى نو است و بايد كه قيصر از هيشوى بپرسد . پس هيشوى برفت و آن دندانها را ببرد و آنچه را كه بگذشته بود ، به قيصر بگفت . قيصر كه چنين شنيد ، زبان به پوزش بيآراست و به گشتاسپ گفت : اى جوان ، بر تو بيداد رفت . اكنون برگوى كه آن كتايون گرامى كجاست . براستى كه اگر مرا ستمكار بخوانى ، روا باشد . آنگاه قيصر از ميرين و اهرن برآشفته گشت و گفت : همانا كه سخن هرگز در نهان نخواهد ماند . سپس قيصر بر اسپى بادپاى سوار شد و به پوزش خواهى به نزد كتايون پاك انديش آمد و فرزندش - آن نگار سمنبر و خردمند - را آفرين بسيار كرد و به دو گفت : اى ماهروى ، براستى كه شويى سزاوار خويش برگزيدى و با اين كار ، همهء دودمان خود را سرافراز ساختى . كتايون چون پدر خود را بديد ، پرستارفش و دستها را به كش كرده « 2 » ، به كنارش آمد و بر او آفرين كرد و او را نماز برد و زمانى بسيار سر بر خاك نهاد و به دو گفت : بدان كه من هرچه از گشتاسپ بپرسيدم ، او را با خود راست نديدم . راز خود را در پيش من نمىگويد و آوازهء خويش را از هر كسى نهان مىدارد و نمىگويد كه شهر و نژادش كدام است . تنها مىگويد كه : نامم فرخزاد است . ليك من چنين گمان مىكنم كه او پرخاش جوى و پهلوانى بزرگ از يك نژاد بزرگ است . آنگاه قيصر از آنجا به سوى ايوان خويش

--> ( 1 ) - كراسه به پارسى به معناى دفتر است . ( 2 ) - دستها را به كش كردن يعنى دستها را به نشانهء ادب بر سينه نهادن .